بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق، تر است

به سراغ سهراب مي رويم, نرم و آهسته كه چيني تنهائي اش ترك بر ندارد!
سهراب سپهري, 15 مهرماه سال 1307 در شهر كاشان به دنيا آمد . او سومين فرزند خانواده اسدالله سپهري و فروغ سپهري است. منوچهر, همايوندخت, سهراب , پريدخت, و پروانه. پدرش اسدالله سپهري كارمند اداره پست و تلگراف بود و به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت.
نقاشي مي كرد, تار مي ساخت, تار هم مي زد، خط خوبي هم داشت. مادر سپهري «فروغ ايران» بعد از فوت شوهرش فرزندانش را بزرگ كرد و سهراب او را بسيار دوست مي داشت.
سهراب خود مي انگاشت كه دوران كودكي بسيار خوبي داشته است. دوره كودكي وي در كاشان گذشت . نقاشي مي كرد, شعر هم مي گفت, خط او نيز خوب بود. سپهري درباره دوره دبيرستان, مي نويسد:
«دبستان به سر رسيد و من به دبيرستان پا نهادم راه من از خانه به سويي ديگر مي كشيد. از كوچه هايي ديگر مي گذشت, تا به مدرسه مي رسيد. حياط مدرسه ديگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلماني ديگر بودند. اما سستي عناصر تعليم همان بود و بي منظوري تربيت همان. آموختن به حافظه سپردن بود و غايت نمره گرفتن. كلاس از زندگي بيرون بود».
اندكي بعد از اتمام دوره دو ساله دانش سراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ كاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد.
| سهراب تحصيلاتش را در رشته نقاشي ادامه داد و ليسانس خود را از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران دريافت كرد(سال 1332). چهار سال بعد وي فرصت پيدا كرد تا به غرب سفر كند. بعد از سفر به پاريس توانست در دانشكده هنرهاي زيباي پاريس, به رشته ليتو گرافي مشغول شود و در عين حال, موزه ها و گالري هاي نقاشي آنجا را نيز ببيند. سپس به لندن و رم سفر كرد و در سال 1337 به تهران بازگشت. مي توان گفت سپهري در تمام مدت زندگي خود در سفر بوده است. اما وي در اين سالها به سرعت, به سوي مرگ پيش مي رفت. بيماري سرطان خون او را هر روز نحيف تر و رنجور تر ميساخت. در سال 1358 به بيمارياش پي برد و براي درمان به انگلستان رفت, ولي بيماري بسيار پيشرفت كرده بود. در اواخر عمرش بسيار ضعيف شده بود ولي هنوز ياراي حرف زدن داشت و مي گفت: هنوز خيلي كار دارد! سپهري مي دانست كه ديگر فرصتي براي زنده ماندن ندارد اما با روحيه اي آرام و دلي سرشار از اطمينان, يك لحظه در ايمان و اميد خويش تزلزل و ترديدي راه نداد و سرانجام در روز اول ارديبهشت ماه 1359, به ابديت پيوست. آرامگاه وي در صحن «امام زاده سلطان علي دهستان مشهد اردهال» قرار دارد. « ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس هميشه چيزي, انگار هوشياري خواب به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت و روي شانه ما دست مي گذارد و ما حرارت انگشت هاي روشن او را بسان سم گوارايي كنار حادثه سر مي كشيم» سهراب سپهري(منظومه مسافر). | ||
اولين كتاب وي «مرگ رنگ» , در سال 1330 و بعد از آن به ترتيب منظومه هاي «زندگي خواب ها» , «آوار آفتاب», «شرق اندوه», «صداي پاي آب», «مسافر», «حجم سبز» و بالاخره آخرين مجموعه شعر او «ما هيچ, مانگاه», منتشر شد. او در آثار بزرگان ادب گذشته همانند فردوسي, سعدي, حافظ, سنايي, عطار, مولانا, ناصر خسرو, انوري, خاقاني, نظامي و امثال اين بزرگان تأملي عميق داشت و خوب مي خواند و خوب تجزيه و تحليل مي كرد. سهراب در آثار شاعران معروف سبك هندي (اصفهاني) نظير صائب, كليم و به خصوص بيدل هندي نيز مطالعاتي همه جانبه داشت. به هر حال زبان ساده و صميمي, بيان عاطفي و حس آميزي و تركيب رنگ و تصويرهاي زيبا, همراه با ديد خوش بينانه و آرمان خواه, اعتقاد به آينده اي روشن, اميد به رهايي و پيوستن به جهان مينوي پاك به دور از كينه ها و بي عدالتي هاي اجتماعي و مادي همه و همه از ويژگيهايي است كه از شعر سپهري, شعري مي سازد دلنشين و خوشايند و براي شاعر شهرت و محبوبيتي فراهم مي آورد كه در بين معاصرين نصيب كمتر شاعري شده است.
در گلستانه
| ||

