تبليغاتX
فرهنگ و هنر (خوانش و....) - بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق، تر است

فرهنگ و هنر (خوانش و....)

شعر و داستان و موسيقی و سينما .........

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق، تر است

زندگي و شعر سهراب:

                                                سهراب سپهري

به سراغ سهراب مي رويم, نرم و آهسته كه چيني تنهائي اش ترك بر ندارد!
سهراب سپهري, 15 مهرماه سال 1307 در شهر كاشان به دنيا آمد . او سومين فرزند خانواده اسدالله سپهري و فروغ سپهري است. منوچهر, همايوندخت, سهراب , پريدخت, و پروانه. پدرش اسدالله سپهري كارمند اداره پست و تلگراف بود و به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت.
نقاشي مي كرد, تار مي ساخت, تار هم مي زد، خط خوبي هم داشت. مادر سپهري «فروغ ايران» بعد از فوت شوهرش فرزندانش را بزرگ كرد و سهراب او را بسيار دوست مي داشت.
سهراب خود مي انگاشت كه دوران كودكي بسيار خوبي داشته است. دوره كودكي وي در كاشان گذشت . نقاشي مي كرد, شعر هم مي گفت, خط او نيز خوب بود. سپهري درباره دوره دبيرستان, مي نويسد:
«دبستان به سر رسيد و من به دبيرستان پا نهادم راه من از خانه به سويي ديگر مي كشيد. از كوچه هايي ديگر مي گذشت, تا به مدرسه مي رسيد. حياط مدرسه ديگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلماني ديگر بودند. اما سستي عناصر تعليم همان بود و بي منظوري تربيت همان. آموختن به حافظه سپردن بود و غايت نمره گرفتن. كلاس از زندگي بيرون بود».
اندكي بعد از اتمام دوره دو ساله دانش سراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ كاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد.

سهراب تحصيلاتش را در رشته نقاشي ادامه داد و ليسانس خود را از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران دريافت كرد(سال 1332). چهار سال بعد وي فرصت پيدا كرد تا به غرب سفر كند. بعد از سفر به پاريس توانست در دانشكده هنرهاي زيباي پاريس, به رشته ليتو گرافي مشغول شود و در عين حال, موزه ها و گالري هاي نقاشي آنجا را نيز ببيند. سپس به لندن و رم سفر كرد و در سال 1337 به تهران بازگشت. مي توان گفت سپهري در تمام مدت زندگي خود در سفر بوده است. اما وي در اين سالها به سرعت, به سوي مرگ پيش مي رفت. بيماري سرطان خون او را هر روز نحيف تر و رنجور تر مي‏ساخت. در سال 1358 به بيماري‏اش پي برد و براي درمان به انگلستان رفت, ولي بيماري بسيار پيشرفت كرده بود. در اواخر عمرش بسيار ضعيف شده بود ولي هنوز ياراي حرف زدن داشت و مي گفت: هنوز خيلي كار دارد! سپهري مي دانست كه ديگر فرصتي براي زنده ماندن ندارد اما با روحيه اي آرام و دلي سرشار از اطمينان, يك لحظه در ايمان و اميد خويش تزلزل و ترديدي راه نداد و سرانجام در روز اول ارديبهشت ماه 1359, به ابديت پيوست.
آرامگاه وي در صحن «امام زاده سلطان علي دهستان مشهد اردهال» قرار دارد.


« ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي, انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم»
سهراب سپهري(منظومه مسافر).


اولين كتاب وي «مرگ رنگ» , در سال 1330 و بعد از آن به ترتيب منظومه هاي «زندگي خواب ها» , «آوار آفتاب», «شرق اندوه», «صداي پاي آب», «مسافر», «حجم سبز» و بالاخره آخرين مجموعه شعر او «ما هيچ, مانگاه», منتشر شد. او در آثار بزرگان ادب گذشته همانند فردوسي, سعدي, حافظ, سنايي, عطار, مولانا, ناصر خسرو, انوري, خاقاني, نظامي و امثال اين بزرگان تأملي عميق داشت و خوب مي خواند و خوب تجزيه و تحليل مي كرد. سهراب در آثار شاعران معروف سبك هندي (اصفهاني) نظير صائب, كليم و به خصوص بيدل هندي نيز مطالعاتي همه جانبه داشت. به هر حال زبان ساده و صميمي, بيان عاطفي و حس آميزي و تركيب رنگ و تصويرهاي زيبا, همراه با ديد خوش بينانه و آرمان خواه, اعتقاد به آينده اي روشن, اميد به رهايي و پيوستن به جهان مينوي پاك به دور از كينه ها و بي عدالتي هاي اجتماعي و مادي همه و همه از ويژگيهايي است كه از شعر سپهري, شعري مي سازد دلنشين و خوشايند و براي شاعر شهرت و محبوبيتي فراهم مي آورد كه در بين معاصرين نصيب كمتر شاعري شده است.


«زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ,
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست, كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه, در دهان گس تابستان است.
زندگي, بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا,
لمس تنهايي «ماه»,
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر,
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است.
زندگي گل به «توان» ابديت,
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ها,
زندگي «هندسه» ساده و يكسان نفسهاست.
هركجا هستم, باشم, آسمان مال من است.
پنجره, فكر, هوا, عشق, زمين مال من است...»

 

                           در گلستانه

 در گلستانه

دشت‌هايي چه فراخ !
................ کوههايي چه بلند !
..............................در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم ،
.....................................پي خوابي شايد،
....................................................پي نوري ، ريگي ، لبخندي .
پشت تبريزي‌ها
..............غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد .
پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم ،
......................................چه كسي با من، حرف مي‌زد ؟
................................................................سوسماري لغزيد
............................................................................راه افتادم .
...................يونجه زاري سر راه،
....................................بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
..............................................................و فراموشي خاك
.........................................*****
لب آبي
.....گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
..................و چه اندازه تنم هشيار است !
.................................نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
.........................هيچ! مي‌چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
.............سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
..................................................سايه هايي بي لك ،
................................گوشه‌اي روشن و پاك
..............................كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
....................مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست .
...............................................آري!!
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح
............................و چنان بي‌تابم، كه دلم مي خواهد
............................................بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
.........................................دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند .

 درگلستانه، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار1

               درگلستانه، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار2

               درگلستانه، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار3

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 19:4  توسط حمید  |